گذر عمر...
عمر ما چقدر سریع میگذره!
انگار همین دیروز بود !....چشامو رو دنیا باز کردم...دور و بریامو دیدم....کم کم بزرگتر شدم...روز به روز آدمای بیشتری رو شناختم.....لحظه به لحظه درکشون کردم...همه میگفتن وقتی کوچولو بودم همیشه میخندیدم به خصوص اون موقع هایی که از خواب بیدار میشدم.....گذشت و گذشت تا رسیدم به سن مدرسه رفتن و روز اول مدرسه! چه خاطره ی شیرینی!.........خیلی ها گریه کردن اما من چون قبلا هم مهد رفته بودم عادت داشتم......توی یه چشم به هم زدن دبستان ، راهنمایی و... تموم شدند با همه ی خاطرات شیرینشون!یادمه دبستان که بودم تو اخلاق و انضباط و درس نونه بودم (این دفعه رو اشانتیونی بذارید کمی از خودم تعریف کنم).........هیچ وقت یادم نمیره اون موقع هامکبربودم.........اون اولین باری رو که میخواستم تکبیر بگم هنوز یادمه!.......یادمه تو دبستان اینقدر دوسم داشتن و روم حساب میکردن که منو گذاشته بودن امام جماعت بچه های دیگه...کلاس پنجم که بودم جلو وایمیسادم بقیه هم پشت سرم.......چه حالی میداد! آخه میدونید مدیرمون خونشون رو به روی مسجد بود و روی خانواده ی ما که از قدیم الایام همگی تو اون دور و حوالی زندگی میکردیم شناخت خوبی داشت......به خصوص که مسجد هم ساخته شده و وقف پدر بزرگ هامون بود به خاطر همین رو من هم یه حساب دیگه ای باز میکردن.....حالا اونایی که دوسم دارن میگن پسر کاو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر......اونایی که هم که دوسم ندارن پیش خودشون میگن گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل..........اما این حرفا مهم نیستن مهم اینه که فردا یه سال دیگه به عمرم اضافه میشه(فردا یا دیگه باید بگم امروز آخه الان ۲۰ دقیقه از ۲ بعد از نیمه شبم گذشته!)..........سالی که خیلی چیز ها توی اون یاد گرفتم...خیلی تجربه ها کسب کردم و خیلی رنج ها کشیدم.....خلاصه گذشت و گذشت و گذشت تا رسیدم به الان..........اما هنوزم روزهای خوب کودکی از یادم نمیرن...هنوز وقتی کسی از بچگی هام و دوران خوش کودکی و شیطنت های بچگانه ی اون دوران واسم تعریف میکنه کلی کیف میکنم!..........از همون بچگی دوست داشتم خلبان بشم.....هنوزم عاشق خلبانیم اما شاید خیلی بلند پروازی باشه!....اگه بخوام بنویسم بازم حرف دارم واسه گفتن اما همین ما را بس!........و آینده......منتظر میمونم تا ببینم آیندم چه طوری رقم میخوره اما سعی میکنم بسازمش و اشتباهات گذشتم رو تکرار نکنم! تولدم مبارک...
خیلی دوستتون دارم !
السلام علیک یا اباالفضل العباس...

درود بر یگانه سقای دشت کربلا حضرت اباالفضل العباس.........
عباس...بزرگمرد تاریخ اسلام.....
اگر عباس نبود.............کربلا یه سقا کم داشت....
یه مردی که حاضربود دستاش و پاهاش و چشماش و جونش رو برای مولاش بده........
آقایی که برادرش رو سرور خودش میدونست
و به برادرش میگفت سیدی و مولایی یا حسین......
وقتی فکرش رو میکنم...........
اگر کسی بخواد از روی اسب روی زمین بیافته اول دستاش رو سپر میکنه
که با صورت زمین نخوره! بمیرم واسه آقایی که دست در بدن نداشت.....
.تمام بدنش تیر بارون بود......تصور کن!....
وقتی که با صورت روی زمین میوفته تمام این تیرها تا پر تو بدنش فرو میره.....
.وای از اون تیری که تو چشماش خورده بود..........
میگن وقتی میخواستن سر آقا رو ، رو نیزه کنن از هر جا نیزرو میزدن
از اون طرف بیرون میومد به همین دلیل اونو از بغل روی نیزه گذاشتن....
نمیدونم چرا هر وقت اسم عباس به گوشم می خوره یه جوری میشم!
یه احساس خوب....شاید یه جوراحساس غرور........
که آره ما عباس داریم اما دیگران ندارن ولی...
مگه عیسی گل مریم به مسیحی مقتدا نیست.............
.مگه موسی پور عمران به خلیلی رهنما نیست.............
.مگه زرتشتی و بودا واسه آتیش نمیمیرن..............
پس چرا حاجتاشون رو از آقای ما میگیرن.................
بذار تا برات بگم من جوابای این سوالا........
جوابایی که میدم من نشنیدی تا به حالا...............
تا مسیحی میگه عیسی...عیسی میگه یا ابالفضل...............
تا کلیمی میگه موسی موسی میگه یا اباالفضل..................
***...........................................***
یه پسر داره ام بنبن...تو دنیا تا نداره
بدون عشق این آقا عشق معنا نداره
اسمش عباس...پره احساس...موهاش خوش بو تر از یاس
یه قمر داره ام بنین...حتی فلک نداره
یوسف مصری هم حتی اینقدر نمک نداره
مثل ماهه...عشق شاه...یوسف از شرمش تو چاهه
***...........................................***
از آلبوم عکس وبلاگ دیدن فرمایید:
ماه و سنگ
اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم
سراغ ترا از خدا می گرفتم.
و گر سنگ بودم، به هر کجا که بودی ،
سر رهگذار تو جا می گرفتم .
اگر ماه بودی ، به صد ناز - شاید
شبی بر لب بام من می نشستی .
و گر سنگ بودی - به هر کجا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی !
فریدون مشیری
(با تشکر از ریحانه)![]()

خسته شدم دیگه از همه چیز......
چرا همه چیز اینقدر خسته کننده شده؟!!
همه چیز تکراریه....تکرار...تکرار...تکرار....
حوصله هیچی نمونده.............
همه به همه چیز گیر میدن........
تو ، اینجور موقع ها چیکار میکنی؟
میتونی به منم کمک کنی؟
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.........![]()
باغ نگاه

صبح،دو مرغ رها
بی صدا
صحن دو چشمان تو را ترک کرد
شب،دوصف یاکریم
بال به بال نسیم
از لب دیوار دلت
پرکشید
آفتاب،
خار و خس مزرعه ی چشم تو
آبشار،
موج فروخفته ای از خشم تو
می شود از باغ نگاهت،هنوز
یک سبد از میوه ی خورشید،
چید
علیرضا قزوه
نامه ی خدا حافظی ، تقدیم به دوست عزیزم(ع.س)
تقدیم به دوست عزیزم
ع.س
آلبوم عکس
داغ ترین خبر روز:
آلبوم عکس های آبیه آسمونی هم به را افتاد!
خونه دار و بچه دار زنبیل و بردار و بیار.................................
توجه! توجه!
خبر به دوستان و آشنایان و همه بازدیدکنندگان:
((((((((((عکس ها رو که دیدی نظرتو بنداز تو صندوق))))))))))
روی آدرس زیر کلیک کن عقب نمونی:
داس مه نو...
ای موجود مطیع ، ای دونده ی سریع ، ای گردنده ی سرگردان در گذرگاه تقدیر ، ای گذرنده از فلک تدبیر ، ای آیت قدرت و سلطنت پروردگار!
ای زیبایی که گاهی در نقص و گاهی در کمال ، گاهی در طلوع و گاهی در غروب ، گاهی درخشان و گاهی منخسف جلوه می کنی !
تو در طلوع و افول و انخساف و درخشش و نقص و کمال ، متعبدانه از فرمان آفریدگار کائنات ، اطاعت همی کنی ، درود بر تو!
سلام بر تو! ای ماه بی نظیر که همه شب در اشتیاق روز تو ستاره می شمردیم و همه شب از شب پیش به تو مشتاق تر بودیم ،
خوش آمدی! و این بار کلید هلال بدیعت حادثه نوین شوال را از لوح زوال ناپذیر رحمت و برکت مرور کرد .
بربامم اي پرنده ی عرشي خوش آمدی!
خجسته باد آمدنت! ای طلیعه ی عصمت و ای طلعت برازنده ی ستایش...
گزیده ای از صحیفه سجاد یه ( با دخل و تصرف )
اله من ، دلدارم!
چه خوب بود اگر میتوانستم گلی را که در این سرزمین دور دست چیده ام هم اکنون ارمغان تو کنم .
حیف که تا این فرسخ ها را پشت سر گذارم و به تو باز رسم ، اثری از گل من نخواهد ماند ، زیرا گلهای سرخ عمری کوتاه دارند .
راستی چرا بیش از آن مدت که گل طاقت میاورد و نمی پژمرد ، از تو دور شدم ؟
چرا از آن اندازه که صدای بلبل به گوش می رسد ، فراتر رفتم .
(( لناو ))
ای عشق!

ای عشق! ای گل ایستاده ی من در آن سوی زمان و حواس . ای کسی که لبانت بوسه ای که در پوست من صلیبی از یاسمن نقش می زند یک بار به خواب من بیا تا جنونم برگردد!
ای عشق! از تو دور شدم تا به تو نزدیک شوم و زمان را یافتم . اکنون با زمان معاشقه می کنم
و من آتش عشق را در صاعقه ی معشوقم ربودم
برایم چیزی باقی نمانده جز آن که در سایه ای که سایه ی توست آواره شوم
برایم چیزی باقی نمانده جز آن که در صدایی که صدای توست ساکن شوم
و اکنون صلیبی در خیابان پشتی ایستاده است...
(محمود درویش)
پرواز
یا حق
